ز تو هر ذره جهانی ، ز تو هر قط

خرید بک لینک
ز تو هر ذره جهانی ، ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی، چه کند نام و نشان را ؟ جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن، چه کنم پای دوان را ؟ به سلاح احد تو، ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو، چه دهم باج ستان را ؟ ز شعاع مه تابان، ز خم طـُرّه پیچان دل من شد سبک ای جان، بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را، بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را، بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن، ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن، فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را، بگزین گوشه گران را بشنو راه دهان را، مگشا راه دهان را 163 بروید ای حریفان، بکشید یار ما را به من آورید آخر، صنم گریزپا را به ترانه های شیرین، به بهانه های زرین بکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقا را اگر او به وعده گوید که: دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوئی و افسون بزند کره بر آب او و، ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را چو جمال او بتابد، چه بود جمال خوبان ؟ که رخ چو آفتابش، بکشد چراغ ها را برو ای دل سبک رو، به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت، تو عقیق بی بها را 164 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا همه کس خلاص جوید، ز بلا و حبس، من نی چه روم چه روی آرم؟ به برون و، یار اینجا که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا نظری به سوی خویشان، نظری برو پریشان نظری بدان تمنا، نظری بدین تماشا چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بُستان و که خاصه یوسف ما بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا 165 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامتست حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را غم و مصلحت نماند همه را فرود راند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا 166 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
داستان راستان...

ما را در سایت داستان راستان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: hasan بازدید: 236 تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی